تبليغاتX
طالع بي شفقت بين كه در اين كار چه كرد؟

طالع بي شفقت بين كه در اين كار چه كرد؟

شعرمي نوسيم و گاه داستان...

سلام می دونم خیلی وقته نیستم ولی....!!!

با یه شعر دست و پا شکسته برگشتم....

 

غرور خاطره ای بیوه

لا به لای هشت دری های گچ کاری ها و نقاشی ها

شبیه بغض چند ساله ی نوزاد

فریاد پاسبان فانوس بدست دالان های نیم نگاه

و سکته های پرز داده ی پلکی

که خون بالا می آورد

فرآسوی طاقچه ی حصیری و گلدان چارخانهی پشت میله ها

و حبس ابدصدایی که هیچ وقت نمی پرد

یا شایدعلف های هرزه ای که بیم دارند

از شهادت سنگ ها و تارو پود های به هوا پریده

که غرور سرباز زند

***

از جلو نظامی که جورچین می کند

رقبت صدا را از شنیدن و

آشتی سر و ته کلاف

به دریادلی فانوس که شقاوت موج را

به شب زدگی بوسه ای متروک مبدل می کند

هراس مردانگی های شبانه و شهادت های به غرور نشسته

برای گریستن نوزاد

لحظه ای که دریا خون پس می دهد

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 18:22 توسط اسما |


تعفن صدایی که داغ می کنی

زنبیل به دست

زیر کویر تافتون های بریده شده

کنار قندیل های ساتور خورده ی سینی مسی

روباه و زاغ بازی های یک قالب پنیر

ریحان های به غارت رفته ی((نیما))

جیغ جیغ کنان ...

پست بودن نوزادی که رحم مرا

جهاز چند ماهه  می بندد

یکهو پیغمبری کنی و عزل کنی و تمییز کنی

که منصوب شوم به گوشواره ی حاجر

تا به تسخیر بکشی حماقتم را

که مبادا کبیره مرتکب((دوستت دارم))......

***

ته نشینی شبنم هایی که حنابندان گونه هایم را

لای دستمالی بقچه می کنی

که رکیک تر از نفرین خدا

چهل سال سیب به دست حوا شوم

و نطفه که زاده شد

به بشریتی که حقیقت را به دروغ

لای رساله ای حکم می بندند

نوزادی ((آدم)) بزایم.....

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 20:22 توسط اسما |


بی قرار می شوم

-که بلند تر از این حرف ها فریاد بکشم-

"دستهایم را رها کن"

که سالگرد تولد مادرم

گل و شمع و کیک دم غروب

تانگو مي رقصيدند شمعداني ها

طاقچه ي ايوان ....

مست مي كرد.عشوه ي دستانمان را

تا پيرهن سياه به تن كردي......

***

دست هايمان كه ساخته مي شود

گوشه ي اتاق انگشتري مي كنيم

كه دلتنگي عسلي خال قاب عكست

با روبان دور بزند سوزش چشمانمان را

كه رسالت كاملي شويم

***

نگاهم قفل مي شود روي گلايل هاي غمگين

كه مبهوت تر از ستاره هاي هندي

((سفيد پوش))

كنار كارد كيك ببرم و

رگ بزنم روي هر چه مبارك است

-كه بلند تر از اين حرف ها فرياد بكشم-

"دست هايم را رها كن"

كه صبح زود كنار خورشيد لباس پهن كنم

تا دم غروب

چادر شب...شام غريبان بگيرم و كيك بخورم

ورق بزنم روي ميز

روبان پوسيده ي .....سالگي هايت را

تا هوار بكشم

"دست هايم را رها كنيد"

از طرف من اعلاميه نچسبانيد!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 20:27 توسط اسما |


کبریت می زنی

لابه لای دود های سیگاری که

زیر لب/به تمسخر ریش های چند روزه ات

پشت میز چیده می شوم

که عقرب بزند خبر های بد را

و اینکه انار می شوم

کنار تزیین دود هایت روی میز

و فندکی جا مانده ته جیبت

که برای صبح فردا چای درست کنی؟؟؟؟

......

زغال می کنی اعتماد به بلوغ رسیده و نورس

که ذاتریه کنم نفس های چهارشنبه

و رمق دست هایت به انزجار دود سست شود

و حرام شود سهم بوسیدنش

تا تنها برقصم

و با سپیدی پیرهنم/هم رقص دود

و خاکستری اعتمادم

بوی لبخندت را ترک کنم

****

رنگ که بزنی

نگاه دودیت

به موازات صندلی های پشت میز

مرکز ثقل گل رزی می شود

که از خواب بیدار شوی

و چای درست کنی......

 

                                    قشنگم.....!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 14:27 توسط اسما |


سلام......

واقعا فوت پدر پریا نا گهانی بود.....به همه تسلیت می گم..... این شعرم که......از نظراتتون ممنون می شم....

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 14:9 توسط اسما |


              پریا

 

دلم که هوای بودن می کند

تازه هوا به هوا می شوم

که فریاد بزنی مرا

به باز خواست لبخند های وحشتبارم

که تو غم زده

کنار کرک های نقشه دار((زل)) هایت را

از قند های روی میز شیرین کنی....

و دلم می زند.......

پ.....ر....ی....ا

چای بخور.....!!!!!!!!!!

که قند ها دلهره می زنند دهانت را

...

ببین    

اینجا حسرت ماندن

استکان ها را به رقاصی کشیده

و حادثه حادثه ی صورتی کردن دلخوشی ها شده

توی سینیی خرما ها دنبال من می گردی که چه؟؟؟

من ساق دوش کفش ها

به تقدس کشیده شده ام///

 

****

 

به دین (مدیون) خدا حافظی ((دو))باره ام

یک حمد و سه سوره فحش می کنم

تا گرد کردن چشمانت

کابوس بی تو خوابیدنم نباشد

 

عجب....شب از پتوی دو نفره یمان از تنهایی

روضه خوان شده...

می روم تا لب گل های سپید

کنار عکس

روبان بخورم

امشب که دست های تو از همه داغدار ترند

دلتنگی من طلب کار شده است......  

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 14:6 توسط اسما |


سلام بعد از یک سال یه داستان کوتاه نوشتم شاید اصلا داستان نباشه

ولی ممنون می شم از نظراتتون............؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:50 توسط اسما |


چند روزی از دفن شدنم نگذشته بود که شکسته شدن ستون فقراتم کمکی خاطرم را آزرد.آخر نا سلامتی شبهای اولم بود.....

ترس این که زیر هجوم وحشتبار کرم ها قرار است مدتی را سر کنم سخت دمغم کرده بود و هر صبح که آفتاب. گیسوان طلا ریزش را به رخم می کشید تازه یاد پنج روز باقی مانده می افتادم که قرار است خشکی قبرم را تحمل کنم.امروز صبح که نگاهی به اندامم انداختم

دیدم عجب بادی کرده ام شبیه گوسفند قربانی که تازه بادش کرده باشند رنگم پریده بود. به طرز خارق العاده ای  این پدیده خنده دار به نظرم رسید

و باعث شد که  کل دو روز گذشته در نظرم یک کابوس گنگ تداعی شود.

به اطراف که چشم انداختم موجوداتی مانند خودم دیدم که اگر اشتباه نکرده باشم تمامشان مانند من پنج روز بعد را چشم به راه بودند............

 

***

 

حالت غم باری استخوان هایم را از هم سوا کرده  بود.شاید هم غمم از چیز دیگری بود .ولی من تشنه بودم و حسادت تشنه ترم می کرد بیچاره این لحاف سنگی هم تشنه اش شده بود.

دیگر از پیچ و قوس کرم ها و باد کردن اندامم هراسی نداشتم حتی سرما هم آزارم نمی داد.

پنج شنبه ی دلگیری بود.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:47 توسط اسما |


که........!!!!!!!

 

که مردانگی ات را حنجره کنی توی گلویم

و مشت وار بچسبانی کنار بغضم....

که((بم))تر از همیشه (((دوستم داری)))؟؟؟

..........

ریگْ دانه ی یک لنگه ای را تلو تلو بخوری

و هر شب خود فروشی ستاره ها را 

 مست شوی!!

و بوسه ها که دم کوزه روزه دار افطار می کنند.

 

***

         بهمن           

                    اسفند

                                    ............

رژ قرمز و سایه ی نارنجی

که مبارک باشد تابستان....

کنار استخاره ی برف و آفتاب

رسوب می کنند که

((دوستم داری))!!!!

و.....مادر که داغ می کند زیر کرسی

برای شام هر شب خدا آیه الکرسی

که قورت بدهی تابستان را

لا به لای گلوگاه سردت

ذوب شوم....؟؟؟؟؟؟

و دو تنبوشه تر از ساز های پاپ

زیر تر بخوانی ....

که چه؟؟؟؟؟؟؟؟

((دوستم داری))؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 15:12 توسط اسما |


که........!!!!!!!

 

که مردانگی ات را حنجره کنی توی گلویم

و مشت وار بچسبانی کنار بغضم....

که((بم))تر از همیشه (((دوستم داری)))؟؟؟

..........

ریگْ دانه ی یک لنگه ای را تلو تلو بخوری

و هر شب خود فروشی ستاره ها را 

 مست شوی!!

و بوسه ها که دم کوزه روزه دار افطار می کنند.

 

***

         بهمن           

                    اسفند

                                    ............

رژ قرمز و سایه ی نارنجی

که مبارک باشد تابستان....

کنار استخاره ی برف و آفتاب

رسوب می کنند که

((دوستم داری))!!!!

و.....مادر که داغ می کند زیر کرسی

برای شام هر شب خدا آیه الکرسی

که قورت بدهی تابستان را

لا به لای گلوگاه سردت

ذوب شوم....؟؟؟؟؟؟

و دو تنبوشه تر از ساز های پاپ

زیر تر بخوانی ....

که چه؟؟؟؟؟؟؟؟

((دوستم داری))؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 15:10 توسط اسما |